رنسانس
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
نویسنده: مشاور - ۱۳٩٠/٥/٢٩

در را آهسته باز کرد. دست بچه ها در دستش. چادر زیر دندانش و بعد آرام آرام سرش را از در طبقه دهم ساختمان بیرون آورد.

مى دانست وقتى برگردد هزار چشم نگاهش مى کنند.

یک زن ۲۰ ساله بود با طراوت و جوانى و هزار و یک چشم و حرف که پست سرش در کوچه و پس کوچه روان مى شد.

شوهرش پیغام داده بود تا چهار سال دیگر بر نمى گردم. آوار همین یک سال مثل یک کوه روى سرش خراب شد. یک سال بود مرد با فروش پنج دهانه مغازه رفته بود تا پول بیاورد و زن با یک دنیا تنهایى بچه ها را مى برد تا فنى یاد بگیرد و خرج آنها را بدهد. مرد بعد از پنج سال برگشت اما هیچ وقت نفهمید که زن در این سالها نبودن او چه سختى ها کشیده است...


ادامه مطلب ...
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار وب رایگان-سخن روز بزرگان ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی ابزار وب رایگان-ساعت فلاش