رنسانس
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
نویسنده: مشاور - ۱۳٩۱/٢/۱

 در باب مزخرف گوئی

هری فرانکفورت یکی از مهمترین فلاسفه ای است که در این سالها در باب اخلاق در سنت فلسفه تحلیلی مطلب نوشته است. او دکترایش را از دانشگاه جان هاپکینز در سال 1945 دریافت کرده (لازم به تذکر است که پیش از دریافت دکترا، لیسانس هم داشته)  و پیش از بازنشستگی (واقعاً) در دانشگاه پرینستون مشغول به تدریس بوده است.

دو شرط برای مسئولیت اخلاقی در انجام یک عمل به یک فرد ضروری به نظر می رسیده است. اول این که آن فرد به راستی مسبب یا علت وقوع آن عمل باشد و دیگر این که در انجام آن عمل مختار بوده باشد. معمولاً نیز اختیار این گونه توضیح داده می شود که شخص بتواند (یا می توانست) جز آن عمل کار دیگری هم انجام دهد. فرانکفورت در مقاله ای کلاسیک که به سال 1969 در ‍ژورنال فلسفه به چاپ رساند (و البته تا این لحظه هم به سرقت آکادمیک متهم نشده است)  با طرح یک آزمایش فکری در ضرورت شرط دوم تردید وارد می کند.

لب کلام او این است که حتی اگر شرایط به شکلی طراحی شوند که خروجی رفتاری یک شخص، چه تصمیم به کاری داشته باشد چه نداشته باشد، ثابت بماند، باز هم او در حالتی که واقعاً تصمیم به انجام عمل گرفته است مسئول است. برای روشن شدن بحث مثال می زنیم. یک جامعه غیرآزاد را تصور کنید (می دانم برای ما که در آزادترین کشور جهان زندگی می کنیم، این کار سختی است). فرض کنید در این جامعه انتخاباتی برگزار می شود ، در حالی که نتیجه آن از پیش تعیین شده است (بله، این هم فرض طاقت فرسایی است، لطفاً تحمل کنید). در واقع چه رای دهندگان به نامزد مورد نظر حکومت رای دهند چه ندهند او انتخاب می شود. اما نکته فرانکفورت این است که در حالتی که را ی دهندگان واقعاً به او رای دهند مسئول این انتخاب هستند و اگر رای ندهند مسئول نیستند (هرچند خروجی در هر دو حالت یکی است). پس ممکن است شما چاره ای جز انجام آن عمل که انجام داده اید نداشته باشید ولی این موضوع لزوماً مسئولیت اخلاقی را از شما ساقط نمی کند.


فرانکفورت از آن دسته فلاسفه ای است که (مانند کارل پاپر مشهور به خاتم الفلاسفه) اعتبار، شهرت و ثروتی برای خود در خارج از دانشکده ها و حلقه های فلسفه تحلیلی کسب کرده است و البته مانند بسیاری از فلاسفه  و  غیرهم این موقعیت را مدیون مزخرف گویی است.

او مقاله ای درباره مزخرف گویی نوشت و سپس آن را در سال 2005به صورت کتابی منتشر کرد که به یکی از پرفروش ترین کتاب های آن روزها تبدیل شد. در این کتاب-مقاله فرانکفورت مفهوم مزخرف گویی را معرفی و تحلیل می کند.

نکته اصلی فرانکفورت این است که گرچه دروغگو (منظور هیچ شخص یا روزنامه ای نیست) عامدانه حقیقت را وارونه جلوه می دهد و از این رو نوعی تعهد حداقلی به حقیقت دارد مزخرف گو کوچکترین توجهی به حقیقت ندارد و حتی لزومی ندارد همه حرف هایش نادرست باشند. همه هم و غم مزخرف گو تحت تأثیر قرار دادن مخاطب، فتیله پیچ کردن مخاطب، ضربه فنی کردن مخاطب، ناک اوت کردن مخاطب، مقهور و مرعوب و منکوب کردن مخاطب است.

مزخرف گویی یکی از برجسته ترین جنبه های فرهنگی است که ما در آن زندگی می کنیم (این جمله نقل قول مستقیم از فرانکفورت است و مدلول "ما" در عبارت "فرهنگ ما"، افرادی  چون خود اوست. 

هریک از ما سهم خودمان را در مزخرف گویی ایفا می کنیم و البته تقریباً همه مان معتقدیم توانایی تشخیص این را داریم که چه کسی مزخرف می گوید. اما با این حال یک نظریه منسجم درباره این که شر و ور یعنی چه، چه کارایی دارد و چگونه نقش خود را در مناسبات اجتماعی ایفا می کند نداریم. به دست دادن چنین نظریه ای به کمک بصیرت های فلسفی، روان شناختی، اجتماعی و تاریخی کاری است که فرانکفورت  در این کتاب کرده است (و از قبل آن هم پول خوبی نصیبش شده).

مزخرف گو آگاهانه قواعد حاکم بر گفتگو را تغییر می دهد و آن را به صورتی در می آورد که دیگر بحث از درستی و نادرستی محلی از اعراب نخواهد داشت. حتی جایی برای صدق نسبی یا ساخت حقیقت هم نمی ماند و موضوع دیگر این نیست که چیزی که برای فردی درست است شاید برای فرد دیگری درست نباشد. ماجرا این است که هنگام مزخرف گویی قرار نیست حقیقت برای هیچکس – و از جمله مزخرف گو – روشن شود.

پرسش مهمی  که فرانکفورت مطرح می کند این است که شرح با کفایتی از مفهوم مزخرف گویی تا چه حد وابسته به حالات ذهنی گوینده است. مطابق برخی نظریه ها، ابراز یک گزاره نادرست شرط لازم در دروغ گفتن است؛ اما نظریات دیگری هم هستند که ادعا می کنند اگر گوینده باور به درستی گزاره ای داشته باشد و نقیض آن را ادا کند (مستقل از این که گزاره یا نقیضش کدام واقعاً درست است) دروغ گفته است. آیا همین وضعیت درباب مزخرف گویی هم برقرار است. آیا آن چه گفته های فردی را تبدیل به چرت و پرت می کند حالات ذهنی اوست؟ تلاش او در مجاب کردن دیگران به جای درگیر شدن در یک مکالمه واقعی برای روشن شدن حقیقت؟

فرانکفورت به نکته ای در نحوه نوشتن ویتگنشتاین اشاره می دارد. ویتگنشتاین از قول شاعری نقل می کند که سابق بر این، معماران در کار قسمت های خارج از دید عمارات همان دقتی را به خرج می دادند که در سردر و نما،  چون بر این باور بودند اگر چه کسی آن جاها را نمی بیند خدا که می بیند (از قرار در بعضی بلاد تعداد خداترسان رو به نزول گذاشته است). ویتگنشتاین این قطعه شعر را شعار خود قرار داده است. در یک مقاله، کتاب، فیلم، سخنرانی یا گفتگو هدف تنها به کرسی نشاندن جمله آخر نیست. از مزخرف گویی در هر قسمتی از نوشته و کلام باید پرهیز کرد. چنان که زمانی فانیا پاسکال به او می گوید "من مانند سگی که زیرش گرفته باشند حالم گرفته است" و ویتگنشتاین دلخورانه پاسخ می دهد: "مزخرف نگو! تو که نمی دانی حال سگی که زیرش گرفته اند چگونه است" .

ویتگنشتاین، فابیا رابه دروغگویی متهم نمی سازد بلکه به او گوشزد می کند از چیزی که نمی داند صحبت نکند. آسمان و ریسمان به هم نبافد. چیزهای بی ربط را به هم گره نزند. راست و پوست کنده بگوید به چه فکر می کند و دلیلش برای این ادعا چیست.

مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


ابزار وب رایگان-سخن روز بزرگان ابزار وب رایگان-ایران تاریخ هجری شمسی ابزار وب رایگان-ساعت فلاش