یاس فلسفی

 اما گاه در این ریتم ناموزون و فصل گسست و دلمردگی و هجرانی، احساس می کنی هیچ چیز تو را ارضا نمی کند. برابر خودت یک مخاطب و پای به درد بخور نمی بینی. همه چیز در یک روزمرگی کسالت بار و بده بستان حسابگرانه و منفعت طلبانه برگزار می شود. عزت و ارج و قربت تا زمانی است که خواسته یی را برآورده کنی و در مناسبات حرفه یی و ژورنالیستی آدم خوش قولی باشی و به پیشنهادهای این و آن نه نگویی، ولی همین که خر از پل گذشت، تو دیگر محلی از اعراب نداری. در این بازار مکاره یی که کمتر کسی تو را برای خودت می خواهد، چطور می توانی از عشق و جوانه زدن یک رابطه گرم و صمیمانه بگویی؟ همین که مهرورزانه و صادقانه دستت را رو کنی، طرف مقابل دندان هایت را می شمرد و بی شرمانه به شعورت توهین و تو را یک احمق فرض می کند. به جای یک رابطه عمیق و خودجوش انسانی، هم چیز در حد شو یا رفع تکلیف برگزار می شود. بازیگر و کارگردانی قدیمی می میرد و خودش در مجلس ختمش به حاشیه می رود و بازار عکس یادگاری و امضا گرفتن و حرف های صد تا یه غاز داغ می شود. منتقدی فهیم و قدیمی راهی بیمارستان و بخش سی سی یو می شود اما همکارانش سری به او می زنند و خودش هم آنقدر غرور دارد که گدایی محبت نکند. به جایی رسیده ایم که باید بهانه یی باشد و کاری با کسی داشته باشیم تا سراغش برویم یا تماسی با او بگیرم. دیگر زنگ تلفن به ندرت به صدا درمی آید تا بوی آشنایی را حس کنی و او از جان برایت مایه بگذارد. حرف هم که بزنی می گویند این از اقتضائات جامعه در حال گذار است و دیگر از نسل این زمانه نباید توقع داشته باشی خودش را الاف این بازی های احساسی کند. از دید او هر آدم و اتفاق و حادثه یی برای خودش یک کوپنی دارد و اگر بخواهی بیش از آن بهش بها بدهی، از کار و زندگی می افتی و به دیگر اموراتت نمی رسی. این رابطه و برخورد مکانیکی، جای آن انس و الفت و شوریده حالی دوران ماضی را گرفته است. یا باید با این وضعیت و فرهنگ غالب خودت را وفق بدهی، یا قافیه را خواهی باخت و حسابی کپ می کنی و به «یاس فلسفی» می رسی. ضایعات این دوران به ویژه برای نسل هایی که جور دیگر زندگی کرده و بار آمده اند و هنوز نتوانسته اند آدم دیگری شوند، بیشتر روحی و روانی است.

/ 1 نظر / 59 بازدید